نظری به خط فارسی
باید خط را مادر همه دانشها و دانستنیهای بشر بدانیم، زیرا اگر خط نبود كه بتوان دانشها و دانستنیها را بوسیله آن نوشت، و از دستبرد زمان نگاهداشت، گنج بزرگ دانش امروز بشر را گردباد مهیب زمان و رویدادهای گوناگون آن از میان برده بود.بدینسان پیدایش خط را باید یكی از بزرگترین رویدادهای تمدن بشر دانست. رویدادی كه هر چه زمان بیشتر بر آن بگذرد ارزش و اهمیت آن روشنتر میگردد. نیازی به گفتن نیست كه فرهنگ امروز بشر دارای ریشههای عمیق چند هزار ساله است. تلاش و تفكر میلیونها بشر دست به دست هم داده تا دانش بشر را بدین پایه رسانده است. انتقال این میراث گرانبها كه هر روز بارورتر و بارورتر میشود، چگونه انجام پذیرفته است؟ این سئوالی است كه تنها یك جواب دارد. از راه نوشتن.
آیا همین سئوال و جواب كوتاه برای نشان دادن ارج و ارزش خط بسنده نیست؟ اگر حاصل تجربیات و تفكرات هزاران هزار دانشمند و متفكر و فیلسوف روزگار گذشته، امروز در دسترس ما نبود، بشر ناگزیر به دوباره آزمودن، آزمودههای گذشته میگردید، و پیداست كه از این رهگذر چه فرصتهای گرانبهایی تباه میشد. شاید امروز كمتر كسی در این اندیشه نباشد كه خط دارای چه ارزش گرانبهایی است. زیرا هزاران سال است كه خط با فرهنگ بشر در آمیخته و جزء جدایی ناپذیر آن شده است. اما مطالعه برخی از رشتههای دانش، سبب میگردد كه گاهی به این ارج و ارزش توجه بیشتری گردد. از جمله این دانشها باید از تاریخ، باستانشناسی و تاریخ هنر نام برد. امروز وقتی سنگ نوشتهها، لوحهها و خطوط نقش شده بر آثار باستانی مورد بررسی قرار میگیرد و خوانده میشود، میبینیم كه بسیاری از آنچه تاریخ گذشت سدههای بسیار از دیده ما پنهان داشته، روشن میگردد.
در حفریات باستانشناسی، پر ارجترین اشیا، سنگ نوشتهها و یا اشیایی است كه حاوی خط باشد. زیرا اینگونه اشیا بیش از دیگر اسناد روشنگر گوشههای تاریک تاریخ گذشتگان است.
با شناخت ارج و ارزش خط از نظر حفظ میراثهای معنوی، و فرهنگ و دانش بشر، بایستی به این اصل مهم توجه كرد كه خط بدان سبب پدید آمد كه وسیلهای برای نمایش و ضبط و مبادله فكر و دانش باشد. تنها از این راه جاویدان ساختن افكار و دانشهای بشری مقدور بود، و هدف نهاییاز پیدایش خط از دیرترین زمانها و در میان تمام ملتها همین بوده و امروز نیز چنین است.
نام میرعماد با خط نستعلیق بنحو جداییناپذیر با هم آمیخته است. میرعماد ظاهراً به سال 961 چشم به جهان گشوده و به سال 1024 به روزگار شاهعباس بزرگ در اصفهان كشته شد. میرعماد هنرمندیبنام و انسانیبه كمال بود. و در نوشتن نستعلیق در درجهای از بلندی مقام قرار دارد كه نه دستی پیش از او بهتر نوشته، و گمان نمیرود كه پس از او نیز مادر دهر فرزندی با چنین دستهای هنرمند بزاید. شیوه كار میرعماد و آنچه او در نستعلیق نویسی وضع كرده است هنوز بدون كم و كاست دنبال میشود.
شكسته نستعلیق از اواخر دوره صفویه متداول گردید. اما به سبب مشكلی نگارش و خواندن كمكم از رونق افتاد و به صورت شكسته در آمد.
در میان معروفترین شكستهنویسان چهره درویش عبدالمجید طالقانی از همه تابناكتر است. ویدر عمر كوتاه خود آثار بسیاری بجای گذارده كه امروزه زینتبخش موزهها و كتابخانهها و مجموعههایخصوصیاست. درویش عبدالمجید به سال 1185 به سن سیو پنج سالگیدر اصفهان درگذشت.
در ایران ما علاوه بر سودی كه گفته شد، خطوط بعنوان یك رشته از هنرهای زیبا مورد استفاده مردم هنردوست ایران قرار گرفته، و هنرمندان بلند آوازهای در این رشته پدید آمدهاند.
برایدریافت علل پیدایش چنین وضعی باید كمی به عقب برگردیم. پس از فرو افتادن شاهنشاهی ساسانی و اسلام پذیرفتن ایران، به سبب نیازهای مذهبی و سیاسی خط عربی وارد فرهنگ و تمدن ایران گردید. ایرانیان مسلمان شده به قرآن كه كتاب مذهبی تازه بود نیازمند بودند و قرآن نیز بخط كوفی نوشته میشد. بناچار بایستی خط كوفی را بیاموزند و بخوانند. خط كوفی، خطی مشكل از نظر خواندن و نوشتن بود و با ذوق ایرانیان سازگاری نداشت.
بزودی این خط بجای خط پهلوی را كه خط ملی ایران بود گرفت. اما نباید از یاد برد كه خط پهلوی نیز بكلی بدست فراموشی سپرده نشد. بلكه تا چند سده بعد از فروافتادن ساسانیان در گوشه و كنار ایران، بویژه در كرانه دریای مازندران به زندگی خود ادامه داد.
مدتی در حدود پنج سده خط كوفیخط معمول براینوشتن قرآن و كتیبههای تزئینی بناها و یا وسیله تزئین اشیاء در ایران بود. در این مدت برای نوشتن كتاب با دیگر نوشتنیها، از نوعیخط شبیه به نسخ كه در نگارش به تعلیقی كه بعدها وضع گردید بیشباهت نبود، استفاده میشد. در سدههای نخستین مه خط عربی بصورت مهمان تازه وارد و ناخوانده به ایران پاگذاشت به هنر خوشنویسی كمترین توجهی نمیشد. زیرا ایرانیان بخط عربی نیز چون خود اعراب بهچشم بیگانه مینگریستند. تازیان نیز دارای آن فرهنگ و هنری نبودند كه بتوانند خود دست به ابتكار تازهای در ایجاد خط بهتر و زیباتری بزنند. نیازی به این كار نیز حس نمیكردند. زیرا ثروت و نعمت و زیبایی سرزمین ایران چنان بود كه گویی آنها به بهشت موعود رسیدهاند، و تنها فكر آنها سود بردن هر چه بیشتر از این بهشت بود. از اواخر سده دوم و آغاز سده سوم این وضع دگرگون شد. روی كار آمدن عباسیان بوسیله ایرانیان و رنگ ایرانی گرفتن خلافت عباسی و قدرت یافتن برامكه، ایرانیان را به خط تازه علاقمند ساخت و حس بیگانگی با آن رو به كاهش رفت.
در این هنگام بود كه ایرانیان به فكر افتادند از خط موجود، خط زیبایی بسازند كه راضی كننده روح زیبا پسند آنها باشد. گذشته از آن میدانیم كه یكیاز ویژگیهایتمدن و فرهنگ ایران زمین در گذشته، همواره این اصل مهم بوده كه هر عامل بیگانه را در خود تحلیل برده و به آن رنگ و جلای ایرانی دهد، و هرگز رنگ بیگانه بخود نگرفته است. خط نیز در دوره اسلامی از این اصل اساسی بر كنار نماند. بزودی ایرانیان همانگونه كه در تمام شئون زندگی مادی و معنوی، و آداب و رسوم، (حتیخوراک و پوشاک) تازیان را تحت تاثیر خود گرفتند، تا جایی كه دربار خلفای عباسی نمونه بارگاه شاهنشاهان ساسانی گردید، با خط عربی نیز چنین كردند. همانگونه كه برای لغت و زبان عربی قواعد و دستور نوشتند، برای خط نیز قواعد و قوانین تازه وضع كردند.
پیشاهنگ و مشوق این كار بزرگ برمكیان ایران پرست و نامور بودند. سرانجام در پایان سده سوم و آغاز سده چهارم چهره درخشانی چون محمدبن علی الفارسی (ابن مقله) وزیر المقتدر، در عالم خوشنویسی جلوه گر شد. با ظهور ابن مقله خط وارد مرحله تازهای گردید. این مرحله نخستین و مهمترین گام در راه تكامل خط و پیدایش گونه های جدیدی از آن گردید. و این آغاز یك جنبش بزرگ و پیدایش هنر خوشنویسی بود كه در سدههای بعد به اوج كمال رسید.
ابنمقله چهرهای درخشان و شاهدی بود بر برتری فرهنگ و هنر ایران بر قومی كه به ظاهر بر ایرانیان پیروز شده بود. اما به راستی اسیر سرپنجههای نیرومند فرهنگ و هنر و كشور داری ایرانیان بود.
ظهور ابنمقله بار دیگر برتری ایرانیان را بر تازیان فخر فروش و خود پسند ثابت كرد. اگر چه سرنوشت او نیز چون دیگر مردان نامدار پهنه سیاست و علم و هنر و پیكار مانند ابومسلم، ابن مقفع و برامكه كه نبوغ خود را در خدمت تازیان حق ناشناس گذاردند، دردناک و خون آلود است، اما چنانكه گفتیم این آزمون تازهای بود كه برتری ایرانیان را به ثبوت رساند.
ابنمقله از مردم بیضای فارس بود و در علوم زمان خود چون فقه و تفسیر و ادبیات و شعر و ترسل یگانه زمان خویش بشمار میآید. وی كه دشواری خط كوفی را برای ایرانیان و دیگر مردم مسلمان دریافته بود، دست بكار ایجاد خط تازهای گردید و خطوط محقق، ریحان پس آنگاه ثلث و سرانجام نسخ را كه نسخ كننده همه خطوط در سهولت نگارش بود ایجاد كرد. خط رقاع را نیز از ابتكارات او دانستهاند.
ابنمقله به سال 272 هجری چشم بدنیا گشود و زندگی پر نشیب و فرازی را پشت سر گذاشت. مدتیحكمران پارهای از ولایات فارس بود. سهبار به وزارت رسید و بروزگار خلیفه ستمگر الراضیبالله، در پیسخن چینی دشمنان مورد خشم خلیفه قرار گرفت و دست راست او را بریدند. او زمانی با دست چپ و سپس با بستن قلم بر بازویبریده به نوشتن پرداخت. اما دشمنان باز از او دست بر نداشتند، تا سرانجام او را به زندان افكندند و به سال 328 ه. وی را به قتل رساندند. چنین بود سرنوشت مردی كه نخستین خطوط خوش را ایجاد كرد و نخستین قواعد خوشنویسی را پدید آورد.
پیروی از مكتب هنری این ایرانی پاك نهاد بود كه سبب درخشش چهرههای تابناكی چون ابن بواب (در گذشته بسال 423هـ) و یاقوت مستعصمی (درگذشته بسال 687هـ) گردید.
ایرانیان كار تغییر و تحول در خط و ایجاد خطوط تازه را همچنان ادامه دادند. در میانه سده هشتم هجری بتدریج سه نوع خط تازه ایجاد گردید كه كاملا رنگ ایرانی داشت، و حتیتاثیر خطوط پهلوی و اوستایی، یعنیخطوط دینی وملی ایرانیان در آن دیده میشد.
این سه خط بكلی از رنگ و شیوه عربی تهی و كاملا فارسی بود. شكل الفبای این سه خط با الفبای عربیتفاوت بسیار داشت. (اگر چه هم ریشه با خط عربی بودند) این سه خط عبارت بودند از تعلیق، نستعلیق و شكستهنستعلیق.
ظهور خوشنویسان و استادان بسیار، این سه خط را به اوج زیباییرساند. تاجاییكه در كشورهاینزدیک چون عثمانی و هندوستان و كشورهای دور چون مصر مورد تقلید قرار گرفت.
نامورترین خوشنویس خط تعلیق اختیارالدین منشی گنابادی است. در نیمه دوم سده هشتم خط نستعلیق یعنی معروف ترین خط ایرانی رواج یافت. تبریز و هرات دو مركز مهم رونق گرفتن این خط بودند. بیشتر مورخین و تذكره نویسان میرعلی تبریزی را واضح و ایجاد كننده این خط میدانند.
نستعلیق از تركیب دو خط تعلیق و نسخ بوجود آمده و در آغاز آن را «نسختعلیق» میخوانند و سپس به صورت نستعلیق در آمده است.
خط نستعلیق نشانهای از طبع و ذوق زیباپرست و زیبا پسند ایرانی، و بیشک زیباترین و ظریفترین خط فارسیاست. اگر چه جمعی را عقیده بر این است كه خط نستعلیق پیش از میرعلیتبریزی «واضع» وجود داشته است، اما آنچه مسلم است وی نخستین كسی است كه خط را به صورت مستقل و با قاعده درآورده است. مرگ میرعلی تبریزی را بسال 850 هجری نوشتهاند. از خوشنویسان دیگر نستعلیق كه تعداد آنها بسیار زیاد است باید از میرزا جعفر تبریزی ملقب به بایسنقری، اظهر تبریزی، سلطان علی مشهدی، سلطان محمد خندان، سلطان محمد نور، میرعلی هروی و سرانجام مشهورترین آنان میرعماد حسنی سیفی را نام برد.
هنر خوشنویسی از آغاز سده دوازدهم به انحطاط گرایید و از این زمان به بعد تعداد خوشنویسان همواره كمتر و كمتر شدند. تا جایی كه در مدت دو سده تنها به نام تعداد انگشت شماری خوشنویس نامور بر میخوریم. در طول سده 13 جنبش دیگری در هنر خوشنویسی پدید آمد. این جنبش بویژه در خط نسخ دیده میشود. ظهور خوشنویسانی چون وصال شیرازی، اشرفالكتاب اصفهانی، علیرضا پرتوكار نسخنویسی را بكمال رساند.
در نیمه آخر سده سیزدهم خوشنویسانی چون میرزااسداللهشیرازی، داوری (پسر وصال) حاج میرزا فضل الله و میرزا ابوالفضل ساوجی، میرزا غلامرضا اصفهانی، میرزا محمدرضا كلهر، میرزا محمد حسن كاتب شیرازی به كار نستعلیقنویسی جانی تازه بخشیدند. اما این دولت مستعجل دیری نپائید و در سده 14 هجری این انحطاط تشدید شد. ظهور چهره تابناكی چون میرزا محمد حسین عمادالكتاب، واپسین نستعلیقنویس توانای ایران نیز توانست جلوی این فرو افتادن را بگیرد.
آنچه گذشت نظری كوتاه به سیر خوشنویسی خط فارسی و یادیاز برخی خوشنویسان نامدار ایرانی بود. اما نقشی را كه خط فارسیدر تمدن و هنر ایران و كشورهای دیگر دور و نزدیک ایران داشته است به همین جا پایان نمیپذیرد. همانگونه كه زبان فارسی از طرفی تا سراسر هند و چین و خاور دور و از سویی تا آسیای میانه و از جانبی تا مصر و دیگر كشورهای آفریقا چون زنگبار رفت، خط فارسی نیز به ناچار با زبان فارسی به دورترین نقاط جهان برده شد و نماینده تمدن و هنر ایران گردید و بناهای بزرگ و با شكوه را زینت بخشید. در ایران بزرگ مه كانون خوشنویسی به شمار میآمد خط بصورت یک هنر اصیل بویژه از جنبه تزئینی مورد توجه قرار گرفت. به نحوی كه بصورت كاملترین و زیباترین هنر تزئینی جلوهگر شد. هیچ یك از ساختههای دستی هنرمندان ایرانی از تزئینات خطی بیبهره نماند. خط بصورت عامل تزئینی در بناها، ساختههای فلزی، پارچه بافی، سفالگری، ساختههای چوبی و به گفته دیگر بر همه چیز خودنمایی كرد. این زاده ذوق لطیف و خوی هنرپرور و زیبا پسند ایرانی بود. این توجه شدید به تزئین آثار بوسیله خط در ایران بزودی به اوج كمال رسید. و این بدان سبب بود كه ورود مذهب اسلام به ایران و پذیرفته شدن این دین بوسیله مردم ایران، هنر نقاشی به سبب پارهای عقاید مذهبی برایمدت كوتاهی بدست فراموشیسپرده شد، و به جای آن در تزئین اشیاء از خط استفاده گردید. چون از این زمان خط بصورت عامل تزئینی درآمد به خوشنویسی توجه بیشتری شد.
شاید بتوان ریشه خوشنویسی، رواج و رونق آنرا بوسیله ایرانیان همین عامل زیبا پسندی دانست: زیرا چنانكه گفتیم ایرانیان چون اسلام را پذیرفته بودند، به ناچار خط عربی را نیز كه از نظر مذهبی و سیاسی به آن نیاز داشتند پذیرفتند. در آغاز قبول این امر تا اندازهای دشوار بود. اما چون قدرت سیاسی در دستگاه بدست ایرانیان افتاد آن دشواری قبول خط عربی نیز از میان رفت، و ایرانیان كوشیدند تا از خط ناموزون و سخت و خشن تازی كه در خور بیابانها و ریگزارها بود، خطی لطیف و زیبا و ایرانی پسند آوردند. و چنانكه دیدیم چنین كردند، تا بدانجا كه خطوطی كاملا ایرانی پدید آمد. خطوطی كه سدههای بسیار است زینب بناهای تاریخی و اشیاء و آثار هنری وطن ما است. بیتردید هیچ چشمی نیست كه از دیدار كتیبههای خوش خطی كه بر كاشیهای فیروزهای رنگ مساجد، و گنبدها و گلدستههای سراسر وطن ما نقش گردیده است، لبریز از لذت و شگفتی نشده باشد، و این حاصل ذوق و تلاش هزاران هزار هنرمند ایرانی است كه در طیسدههای بسیار در راه بزرگداشت هنر وطن خویش فداكاری كردهاند.
یادشان گرامی باد هرچند از كالبد خاكی آنان اثری باقی نیست.
باری نظر به خاك عزیزان رفته كن
تا مجمل وجود ببینی مفصلی
آن پنجه كمانش و انگشت خوشنویس
هر بندی اوفتاده بجایی و مفصلی
اقلیدس ریاضیدان یونانی 2300 قبل در اسکندریه مصر کار می کرد. جزئیات اندکی از زندگی وی باقی مانده است ، اما برای نوشتن اصول ، که مجموعه ای از 13 کتاب است مشهور است. این کتابها حاوی اصول و قضایای هندسی بودند و مدت بیش از 2000 سال پایه ریاضیات را تشکیل می دادند.
|
در واقع این کتابها چنان واضح نوشته شده بودند که نسخه اصلاح شده انها تا اوایل سالهای 1900 میلادی هنوز در مدارس استفاده می شد. اگر چه بعضی از قضایای اقلیدس هنوز معتبر است ، ریاضیدان و فیزیکدان معروف آلبرت اینشتین (1879-1955م) ثابت کرد که هندسه اقلیدس در سراسر فضا و زمان معتبر نیست . اقلیدس تالیفاتی درباره موسیقی و موضوعات دیگر نیز دارد.
شرح زندگی
حدود 300 ق.م در دوران حکومت بطلس اول (حدود 367 تا حدود 283ق.م) در مصر ، اقلیدس مدرسه ای را در اسکندریه مصر تاسیس می کند. این مدرسه مرکز مطالعات علمی یونانی می شود.
اقلیدس مجموعه ای از 13 کتاب را به نام اصول تالیف می کند. این کتابها بر کارهای خود او و دیگر ریاضیدانان یونانی از جمله هیپوکرات از اهالی کیوس (قرن پنجم ق.م) ، تئودیوس ، تئاتتوس ، و ادوکسوس مبتنی است.در این کتابها فرمولهای هندسی ، مانند فرمولهای تهیه شده توسط ریاضیدان و فیلسوف یونانی فیثاغورث (تقریباَ570 تا 500ق.م) برای محاسبه اندازه دایره و کره ،و حجم اشکال فضایی منتظم ارائه شده است . این کتابها همچنین زیر بنای ریاضیات جدید را پی می نهند . موضوعات دیگر مورد بحث در اصول عبارت اند از اپتیک (نورشناسی) و پرسپکتیو (علم مناظر) . کار اقلیدس به عربی ترجمه می شود و تاثیر او در سراسر اروپا و خاورمیانه گسترش می یابد.
1120م آبلارد از اهالی بث ، که یک جهانگرد فاضل انگلیسی است و خود را به صورت یک طلبه مسلمان درآورده است ، یک نسخه عربی از اصول را در سفر خود در اسپانیا به دست می اورد.
قرن 13 میلادی نخستین ترجمه اصول به زبان لاتین.
قرون 14تا16 میلادی در طول دوران رنسانس ، ریاضیدانان به نسخ یونانی اصول رجعت می کنند.
1703م انتشار ویرایش آکسفورد از آثار کامل اقلیدس به زبان یونانی و لاتین در انگلستان . این اقدام آثار اقلیدس را در سطح گسترده ای در دسترس ریاضیدانان و دانشمندان قرار می دهد.
او کتابی به نام جومطی یا در هندسه تالیف کرده است که در یونانی آن را« اسطروشیا» خوانند و معنی آن« اصول هندسه» می باشد.
اقلیدس حکیمی یونانی بود که در اسکندریه می زیست و تبحر فوق العاده ای در هندسه داشت. کتاب برهان در مورد او نوشته است: اقلیدس به معنی کلید هندسه می باشد، چرا که اقلی به زبان یونانی یعنی کلید و دس به معنای هندسه است. او در سال 283 ق. م در گذشت. از تالیفات اوست:
1. کتاب اسطقسات در هندسه.
2. اقلیدس.
3. ظاهرات که به تحریر خواجه نصیر الدین توسی در آمده است.
4. المناظر هندسه ای که او بنا نهاد به نام هندسه اقلیدسی مشهور است.
اسکندر مقدونی
اسکندر مقدونی (۳۵۶ تا ۳۲۳ پیش از میلاد) مشهور به اسکندر گُجَسْتَک (ملعون) ، کشورگشای قرن چهارم پیش از میلاد بود.نام
اسم این پادشاه مقدونی الکساندر بود و مورخین عهد قدیم هم چنین نوشتهاند ولی مورخین قرون اسلامی او را اسکندر یا اسکندر الرومی نامیدهاند و بعضی هم اسکندر المقدونی (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی فهمید زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیهٔ اسلامی روم میگفتند). اگر رعایت ترتیب تاریخ را بکنیم او در میان پادشاهان مقدونیه اسکندر سوم است زیرا چنانکه در جای خود ذکر شدهاست دو اسکندر نام دیگر قبل از او بر تخت مقدونی نشسته بودند، ولی مورخین عهد قدیم او را غالباً اسکندر پسر فیلیپ نامیدهاند (در عهد قدیم معمول نبود که پادشاهان هم اسم را با اعداد ترتیبی ذکر کنند) و مورخین جدید اسم او را عموماً اَلِکساندر مقدونی یا آلکساندر کبیر نوشته و مینویسند. در داستانهای ما او را اسکندر گفتهاند، ولی از کتب پهلوی مانند کارنامهٔ اردشیر بابکان و بعضی دیگر دیده میشود که در ایران قدیم او را اَلِکسندر یا اِلِکساندر مینامیدند.
پدرش فیلیپ دوم بود و مادرش اُلمپیاس دختر نهاوپتولم پادشاه مُلُسها. ملسها مردمی بودند یونانی که در درون اپیر نزدیک دریاچهٔ اِپئومبوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانوادهٔ اِآسیدها بشمار میرفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان داستانی یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیمربّالنوع یونانی میرسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به نیمربّالنوع مزبور و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند. (پلوتارک، اسکندر، بند۲). تولد اسکندر در شهر پِلا در ژوئیهٔ (۱۰ تیر تا ۹ اَمرداد) ۳۵۶ ق.م. بود و در سن ۲۰ سالگی بتخت نشست. زائد نیست گفته شود که در داستانهای ما اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیدهاند.
کودکی و جوانی اسکندر
فیلیپ دوم که مردی عاقل و مآلبین بود میدانست که بزرگ شدن مقدونیه و حفظ ولایات و شهرهائی که به این مملکت افزوده فرع داشتن خلف اهلی است که باید پس از او بتخت نشیند بنابراین توجهی مخصوص به تربیت اسکندر کرد و با این مقصود لئونیداس نامی را که از اقربای اُلمپیاس بود مربی او قرار داد، در انتخاب طبیب و دایه و غیره نیز دقتهای وافی کرد تا همه از خانوادههای ممتاز و دارای اخلاق حسنه باشند، این اشخاص مراقبت کامل در تربیت جسمانی او کردند و بعد وقتی که اسکندر بزرگ شد فیلیپ به ارسطو فیلسوف معروف یونان که در این زمان بمکتب افلاطون میرفت نامهای نوشت که تقریباً مضمون آن چنین بود: خدایان بمن پسری اعطا کردهاند و من از تولد او در زمان شخصی مانند تو پیش از بدنیا آمدنش شادم زیرا امیدوارم که اگر مربای تربیت تو شود پسری ناخلف نگردد و بتواند پس از من بار گران این اندوختههای بزرگ را بدوش گیرد من عقیده دارم که نداشتن اولاد بمراتب بهتر از داشتن خلفی که دربارهاش مقدر باشد پس از من باز افتضاحات و رسوائیهای نیاکان خود را مشاهده کند (مقصود فیلیپ احوال بد مقدونیه در زمان پادشاهان قبل از او بوده). ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت. (کنتکورث، کتاب ۱ بند۲).
لشکرکشی اسکندر به ایران
داریوش تصور نمیکرد که پسر جوان فیلیپ برای ایران خطرناک باشد. اما
هنگامی که شنید یونانیان او را سپهسالار کل یونان کردهاند ناچار شد در
تدارک مقابله با او برآید و حتی از خود یونانیان سپاهیان مزدور گردآوری و
شخصی را بنام «ممنن» از آنها بسرکردگی برگزیند. در چند جنگ کوچک محلی در آسیای صغیر و کرانههای داردانل
ایرانیان پیروزیهایی بدست آوردند. اما چون دربار ایران طبق معمول به
مقدونیه و یونان اهمیت نمیداد و دشمن را ناتوان میشمرد به اسکندر فرصت
داده شد که بسوی این سرزمین پیش آید.
اگر دربار ایران بموقع ایالات مختلف یونان را با پول و تجهیزات
تقویت میکرد هرگز مقدونیان بر یونان چیره نمیشدند. اسکندر برای حمله به
ایران بیشتر املاک خود را به نزدیکانش بخشید و هرچه داشت هزینهٔ تجهیز سپاه
کرد و آنتیپاتر
مقدونی را بجای خود در مقدونیه گذاشت. بیست روز پس از عزیمت، اسکندر به
کرانههای داردانل رسید و باز چون در بار و سرداران ایران به اسکندر با
دیدهٔ حقارت نگریستند و برای مقابلهٔ با او بموقع اقدام نکردند او موفق شد
پای در خاک آسیا گذارد و آنها را غافلگیر کند. سرداران شکست خورده ایرانی
یا گریختند و یا خودکشی کردند و قسمت وسیعی از آسیایصغیر را به دست اسکندر
دادند. و جنگ معروف به «گرانیک» بدین ترتیب منجر به شکست سپاه ایران شد.
در جنگ دیگر شهر «میلت» نیز که در کنار دریا واقع بود محاصره و تسخیر شد. اسکندر پس از این پیروزی قسمت عمدهٔ نیروی خود را برداشت و بسوی شهر هالیکارناس مرکز ایالت کاریه
رهسپار شد و شهرهای یونانی بین میلت و هالیکارناس را گرفت. با اینکه
«ممنن» توانست اعتماد دربار ایران را جلب کند و فرمانداری صفحات
آسیایصغیر را بگیرد و پس از آن نیز برای دفاع از هالیکارناس و نقاط دیگر
کوشش و زیرکی بسیار از خود نشان داد باز هم قدرت و پایداری اسکندر او را
ناچار کرد که با مشاوره سرداران ایرانی تصمیم به تخلیهٔ شهر بگیرد. پس از
آنکه اسکندر دیگر ایالت آسیایصغیر را یک یک تسخیر کرد «ممنن» برآن شد که
جنگ را به هرترتیب که بتواند به مقدونیه بکشاند و به این ترتیب اسکندر را
وادار کند که به مقدونیه بازگردد و آسیای صغیر را واگذارد و داریوش نیز جز
او بکسی امیدوار نبود. «ممنن» قسمتی از جزایر میان آسیا و اروپا را تسخیر
کرد و هنگامی که نزدیک بود اسکندر را بوحشت اندازد و به مقدونیه بازگرداند
ناگهان درگذشت. ظاهراً این واقعه در سال ۳۳۳ ق. م. پیش آمدهاست.
پس از درگذشت «ممنن» داریوش خود فرماندهی سپاه را بعهده گرفت و در این حال اسکندر پیوسته پیش میآمد. در شهر تارس که حاکم نشین کیلیکیه
بود اسکندر بدنبال یک آب تنی بیمار شد و حالش چنان رو به وخامت نهاد که
سپاهیان مرگ او را حتمی دانستند. اما اسکندر که از نزدیکی سپاه داریوش آگاه
بود از پزشک خود خواست که او را با داروهای تند درمان کنند و معالجه را
طول ندهند. سپاه داریوش با زیورها و آرایشهای بسیار چشمها را خیره
میکرد. لباسهای زربفت سپاهیان، جامههای گوناگونی که بر آنها هزاران دانهٔ
گرانبها دوخته شده بود و طوقهای مرصعی که بر گردن مردان جنگی افتاده بود
سرمایهٔ این سپاه عظیم را تشکیل میداد و در مقابل یاران اسکندر بدون هیچ
زیور و آرایشی در پشت سپرهای خویش آمادهٔ شنیدن فرمان حمله بودند. پیداست
که در جنگ سپاهیانی بهتر پیش میروند که از قید زیورها و جامههای فاخر
آسوده باشند.
در جنگ ایسوس
که نخستین برخورد سپاهیان اسکندر و داریوش بود، پس از شروع جنگ اسکندر با
سواره نظام خود بسوی جایگاه داریوش تاخت و میان سوارهنظام دو طرف جنگ سختی
درگرفت و هر یک کشتههای بسیار دادند. برادر داریوش بنام اکزاترس
برای دفاع از شاهنشاه ایستادگی و شجاعت بسیار از خود نشان داد اما چون
پیوسته بر شمار کشتگان افزوده میشد، اسبان گردونهٔ داریوش رم کردند و
نزدیک بود آن را واژگون کنند و هنگامی که داریوش میخواست از آن گردونه به
گردونهٔ دیگر سوار شود، اختلاف میدان نبرد بیشتر شد و وحشتی در دل شاه راه
یافت. سوارهنظام ایران عقب نشست و بدنبال آن پیاده نظام راه فرار
پیشگرفت. یونانیهای اجیر که در سپاه ایران بودند در پناه کوهها سنگر
گرفتند و اسکندر چون جنگ با آنها را دشوار دید از تعقیب آنها صرفنظر کرد.
هنگام شب مقدونیها بخیال غارت اردوگاه ایران و بویژه بارگاه داریوش
افتادند. شبیخون زدند و اشیاء گرانبهایی را که در خیمهها یافتند غارت
کردند. این زیورها و جامههای فاخر بقدری زیاد بود که مقدونیها توانایی
حمل آن را نداشتند. بنا برسم مقدونی تنها خیمهٔ داریوش را که میبایست
سردار فاتح (اسکندر) در آن منزل کند از آسیب مصون داشتند و در پایان این
شبیخون آن را آراستند و برای اسکندر حمامی آماده کردند و مشعلها را
افروختند و چشم براه دوختند. اسکندر داریوش را که با اسب میگریخت دنبال
کرد اما چون نتوانست او را دستگیر کند بازگشت و هنگامی که خود را در خیمهٔ
داریوش دید و تجمل و شکوه او را مشاهده کرد گفت: معنی شاه بودن این است!
اسکندر پس از فتح با زنان دربار ایران مؤدبانه روبرو شد و بی اینکه
به آنان نظری داشته باشد وعده داد که رفاه ایشان را پیوسته در نظر گیرد.
اسکندر عشق و آسایش را حرام میشمرد زیرا خستگی و شهوت را نشانهٔ ضعف انسان
میدانست.
پس از تسخیر اردوگاه ایران اسکندر بهطرف سوریه رفت و خزاین شاه را که در دمشق بود بدست سردار معروفش پارمنین
گرفت. سرداران داریوش در آسیایصغیر هر یک بطریقی برای جبران شکستها کوشش
کردند اما این کوششها چنانکه خواهیم گفت بیثمر ماند. اسکندر شهر صور مرکز فنیقیه را هم که حاضر به قبول اطاعت او نشد محاصره و در سال ۳۳۲ ق. م. آن را تسخیر کرد.
داریوش پیش از این نامهای به اسکندر نوشته بود و در آن خود را شاه
خوانده و از این سردار جوان مقدونی آزادی خانوادهٔ خود را خواسته بود. پس
از تسخیر فنیقیه داریوش نامهٔ ملایمتری به او نوشت و تذکر داد که چون هنوز
سرزمینهای وسیعی در اختیار من است و تو نمیتوانی سراسر آنها را تسخیر کنی
بهتر است راه آشتی را برگزینی و در این نامه داریوش وعده کرده بود که
دخترش را به اسکندر دهد و تمام سرزمینهای میان بغاز داردانل و رود هالیس (قزلایرماق کنونی) را بهعنوان جهاز عروس واگذارد. اسکندر در پاسخ او به پیک شاه گفت: من برای این کشورها وارد قارهٔ آسیا نشدهام. من بقصد پرسپولیس (تخت جمشید) آمدهام.
اگر این مضمون کاملاً درست و دقیق نباشد باز هم باید گفت که حقیقت امر با
آنچه گفته شد چندان تفاوت ندارد. یعنی آنچه مسلم است داریوش نامهای نوشته و
اسکندر پاسخ این نامه را بدرشتی و غرور دادهاست.
اسکندر در همان سال ۳۳۲ ق. م. به مصر رفت و پس از تسخیر آنجا بنای شهر اسکندریه
را آغاز نمود. سپس مصر را بدست یکی از سرداران خود سپرده بسوی ایران
رهسپار شد. مینویسد در راه، درگذشت زن داریوش که زیباترین ملکه جهان شناخته
شده بود او را متأثر کرد و دستور داد این بانوی بزرگ را با شکوهی هر چه
بیشتر بخاک سپارند اما دربارهٔ درستی این روایت تردید باید کرد. هنگامی که
اسکندر دومین پیشنهاد آشتی با داریوش را رد کرد، شاه ایران در صدد آمادگی
برای جنگ برآمد. اما بنا بنوشتهٔ «کنت کورث» مورخ معروف در مقابل نرمی و
محبتی که اسکندر نسبت بخانوادهٔ اسیر او نمود بار دیگر سفیرانی برای صلح
فرستاد، و این بار حاضر شد تمام ممالک خود را از آسیای صغیر تا ساحل فرات
به اسکندر سپارد. اما اسکندر که پیروزی خود را مسلم میدانست گفت: این که
داریوش میخواهد بمن بدهد در اختیار من است و نیازی نیست که او این سرزمین
را بمن سپارد، و از طرف دیگر من جز جنگ با او کاری ندارم.
بناچار داریوش آمادهٔ جنگ شد و هر چه میتوانست سپاهیان خود را تجهیز کرد و در دشت نینوا، نزدیک شهر اربیل اردو زد. اسکندر از دجله گذشت و سردار داریوش بنام «مازه»
که میبایست مانع او گردد در برابرش عقب نشست و بیشتر مورخان میگویند اگر
مازه عقب نمینشست، با بینظمی موقتی که هنگام عبور از دجله در سپاه اسکندر
پدید آمده بود، بخوبی میتوانست بر آنها غلبه کند. پس از گذشتن از دجله
باز هم مازه جلوگیری مؤثری از آنها نکرد. در این حال شبی ماه گرفت و این
مقدونیان را، که به پیشبینیهای نجومی عقیده داشتند و این نکته با عقاید
دینی آنها نیز مربوط میشد، بوحشت انداخت. میان سربازان اسکندر گفتگوهایی
درگرفت که نزدیک بود به شورش بینجامد اما تعبیر کاهنان مصری که بلا و مصیبت
بزرگی را برای ایران پیشبینی کرده بودند آرامشی در سپاه اسکندر بوجود
آورد.
پلوتارک میگوید: «جنگ بزرگ اسکندر با داریوش برخلاف آنچه اکثر مورخین نوشتهاند در گوگمل
روی داد، نه در اربیل» این دو شهر هر دو در نزدیکی موصل است و در اختلاف
این دو محل نباید زیاد کنجکاو شد. بهرحال در این دشت بزرگ سپاهیان اسکندر
بار دیگر از کثرت سپاه ایران ترسیدند و از طرف داریوش که گمان میکرد
مقدونیان بار دیگر به او شبیخون میزنند سپاهیان خود را در هنگام شب زیر
سلاح نگاه داشت و دستور داد لگام ستوران را بر ندارند و به این ترتیب
شبیخونی پیش نیامد و اراده هر دو طرف بر این قرار گرفت که بمیدان درآیند و
بجنگند. در این جنگ نیز پس از زد و خوردهایی که میان سربازان اسکندر و
داریوش درگرفت و بدنبال حملهای که اسکندر به گردونهٔ داریوش کرد او را
مجبور ساخت از میدان بگریزد، سرداران بزرگ ایران و مقدونیه هر یک برای
پیروزی خویش کوششها کردند اما سرانجام فرار داریوش و هراس مازه موجب شد که
سپاه ایران درهم شکسته شود و همهٔ سپاهیان راه فرار پیشگیرند. مقدونیان
آنها را دنبال کردند و گروه بسیاری را کشتند.
در اینجا داریوش فهمید که تجمل بیحساب و وجود زنان و خواجهسرایان
جز کندی و سستی کارها، ثمری ندارد و تصمیم گرفت که با سپاه اندکی که در
اربیل داشت بنقاط دیگر ایران رود و بار دیگر بگردآوری سپاهیان تازه پردازد.
اسکندر از گوگمل بسوی بابل
رفت. در راه مازه پیامی فرستاد و به او اظهار انقیاد کرد و بدین ترتیب
خیانت بزرگ دیگری را از خود نشان داد. هنگامی که اسکندر به شهر بابل رسید
کوتوال ارگ بابل به استقبال او رفت و چنان او را بگرمی پذیرفت که شرح گلها
وریاحین و عود سوزهایی که بر سر راهش بپا شده بود در تاریخ بجا ماند. در
خلال این وقایع، یونانیان – که از تسلط اسکندر چندان خشنود نبودند – در
انتظار شکست او از داریوش نشسته بودند. اسکندر از بابل رهسپار شوش شد و پس از بیست روز به آنجا رسید. والی شوش پسرش را به پیشباز اسکندر فرستاد و بدنبال او خودش تا کنار رود کرخه به استقبال آمد. اسکندر در شوش بر جایگاه فرمانروای پارسی تکیه زد و چند روزی در آن شهر ماند و سپس عازم پارس
گردید. در دربند پارس، کوچنشینهای نقاط کوهستانی و عشایر پارس برای او
دردسر زیادی ایجاد کردند اما سرانجام اسکندر با دادن تلفات زیاد توانست از
این مهلکه بگریزد.
اسکندر هنگام ورود به تخت جمشید به سربازان خود گفت: اینجا مرکز
قدرتی است که سالیان درازمدت ملت یونان و مقدونیه را عذاب داده و لشکریان
خود را بسرکوبی آنها فرستادهاست و اکنون باید با ویران کردن این شهر روح
اجداد خود را شاد کنیم. سربازان هنگام غارت و چپاول خزاین عظیم تخت
جمشید آنقدر پارچهها و اشیاء گرانبها دیدند که بحقیقت نمیتوانستند تمام آن
را بربایند و به این سبب هر یک میکوشید که غنیمت بهتری را برای خود
برگیرد و میان آنها بر سر غنایم ارزندهتری زد و خورد درمیگرفت. بموازات
این غارتگری کشتار و خونریزی در شهر ادامه داشت. و مردم برای اینکه به
اسارت نیفتند خود را از بامها فرومیافکندند و خانههایشان را به آتش
میکشیدند. اسکندر جشن پیروزی خود را در کاخ شاهان هخامنشی برپا کرد و در آن
جشن به هنگام مستی کاخ عظیمی را که سالیان دراز بر جهانی فرمان رانده بود
آتش زد و چنانکه مینویسند زنی بنام تائیس، که یونانی بود او را بدین کار واداشت.
اسکندر پس از این فتح وحشیانه در تعقیب داریوش از راه ماد و مغرب ایران کنونی بهطرف شمال راند و از دربند خزر (درّه خوار
امروز) گذشت و بسوی شمال شرقی رفت. در اینجا میان تاریخنویسان اختلافی
هست. یکی از آنها (آریان) میگوید دو تن از سرداران داریوش بنام ساتی برزن و رازانت او را با زخمهای کشنده مصدوم کردند و گریختند کنت کورث مورخ دیگر میگوید ساتی برزن و بسوس
تصمیم گرفتند که او را با حیله دستگیر کنند و سپس یا به اسکندر تحویل دهند
و یا خود بر جای او نشسته با اسکندر بجنگند و آنگاه چون اسکندر آنها را
دنبال میکرد داریوش را در گردونهاش مصدوم کردند و خود گریختند. آنچه مسلم
است داریوش در اثر خیانت سرداران خود مصدوم شده و در آخرین لحظات زندگی او
اسکندر بر بازماندهٔ سپاهیانش چیرگی یافتهاست.
اسکندر و رُکسانه
کنتکورث گوید (کتاب۸ بند۳): پس از آن اسکندر بولایتی رفت که کوهورتانوس نامی والی آن بود و از وُلات ممتاز پارس بشمار میرفت. او اظهار انقیاد کرد و اسکندر وی را بحکومت ابقاء داشته از سه پسرش دو نفر را برای خدمت در لشکر مقدونی طلبید و حاکم مزبور پسر سوّم خود را هم باختیار اسکندر گذاشت. کوهورتانوس خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرقزمین بدهد و با این مقصود ۳۰ نفر از دختران خانوادههای درجهٔ اول سغدیان را باین ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود. این دختر از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشت و بقدری دلربا بود که در میان آنهمه دختران زیبا توجه تمام حضار را بخود جلب میکرد. اسکندر که مست بادهٔ عنایتهای اقبال و ابخرهٔ شراب بود عاشق وی گشت. کنتکورث گوید: «پادشاهی که زن داریوش و دختران او یعنی زنانی را دیده بود که کسی جز رُکسانه در وجاهت بآنها نمیرسید و با وجود این نسبت بآنها حسیاتی جز محبت پدر باولاد نپرورده بود، در اینجا عاشق دختری شد که نه در عروقش خون شاه جاری بود و نه از حیث مقام میتوانست قرین آنها (یعنی زن داریوش و دختران او) باشد» بزودی اسکندر بلند و بیپروا گفت: لازم است مقدونیها و پارسیها با هم مزاوجت کنند تا مخلوط گردند و این یگانه وسیلهایست برای اینکه مغلوبین شرمسار و فاتحین متکبر نباشند. بعد برای آنکه این فکر خود را ترویج کند آشیل پهلوان داستانی یونان را که از نیاگان خود میدانست مثل آورده گفت مگر او یکی از اسراء را ازدواج نکرد؟ بنابراین مقدونیها نباید ازدواج زنان پارسی را برای خود ننگ دارند. پدر رُکسانه از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد موافق عادات مقدونی نان بیاورند و آن را با شمشیر بدو نیم کرده نیمی را خودش برداشت و نیم دیگر را به رُکسانه داد تا وثیقهٔ زناشویی آنان باشد. مقدونیها را این رفتار اسکندر خوش نیامد زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که یک والی پارس پدرزن اسکندر گردد ولی از زمان کشته شدن کلیتوس سرداران مقدونی از اسکندر میترسیدند و هر آنچه از او سر میزد با سیمای خوش تلقی میشد.
نقشههای اسکندر
آریان نوشته (کتاب۷ فصل۱ بند۱): زمانیکه اسکندر در تخت جمشید بود میل کرد که بخلیج پارس و مصب فرات و دجله رفته اینجاها را بشناسد، چنانکه مصب سند و دریای بزرگ (دریای عمان) را شناخت. بعضی گفتهاند که او میخواست قسمت بزرگ سواحل عربستان و حبشه و لیبیا و نومیدی (آلژری کنونی) و کوه اطلس را پیموده و بهطرف ستونهای هرقل (جبل طارق) رفته پس از مطیع کردن قرطاجنه و تمام افریقا بدریای مغرب برگردد. او میگفت که پس از اینکارها باو بیش از شاهان پارس و ماد، خواهد برازید خود را پادشاه بزرگ بخواند. آنها خودشان را شاه آسیا میخواندند و حال آنکه یک قسمت از هزار قسمت آسیا را نداشتند (این عقیده برخلاف حقیقت است، شاهان پارس خودشان را درکتیبهها شاه آسیا ننویساندهاند، در همهجا عبارت کتیبهها «شاه این زمین پهناور» است، و دیگر اینکه از آسیای آن روز تقریباً همانقدر معلوم بود که داشتند. اسکندر هم از سیحون گذشت ولی زود برگشت و در هند نیز چنانکه دیدیم از پنجاب نگذشت. بنابراین در زمان اسکندر از کجا معلوم گردید که متصرفات شاهان هخامنشی یا مادی هزاریک آسیا بوده؟ این روایت را در قرون بعد ساختهاند. بهترین دلیل این نظر آنکه سترابون جغرافیادان معروف عالم قدیم که سه قرن بعد از هخامنشیها میزیست چین را جزو هند میدانست، در صورتی که اطلاعات علمای آن زمان راجع بچین یعنی این مملکت پهناور چنین بود. تکلیف سایر قطعات آسیا از حیث شناسایی معلوم است و اگر خود آریان هم وسعت آسیا را میدانست متصرفات ایران هخامنشی را هزاریک آن بحساب نمیآورد زیرا اکنون مسلم است که دولت هخامنشی تقریباً تمام آسیای معلوم آن زمان را داشته و این وسعت کمتر از نصف اروپا و عشر آسیای معلوم کنونی نبوده. مترجم.). برخی گفتهاند که اسکندر میخواست بدریای سیاه و پالوسمِاوتید (دریای آزووْ کنونی) رفته به سکائیه لشکر بکشد. حتی عدهای اطمینان میدهند که او میخواست به سیسیل و بدماغهٔ یاپیژ برود زیرا نام بزرگ رومیها او را جلب میکرد. بعد مورخ مزبور گوید: «من نمیتوانم درباب صحت این گفتهها اطمینانی دهم. همین قدر تصدیق دارم که اسکندر چیزی در نظر نمیگرفت که بزرگ و فوقالعاده نباشد. او اگر هم اروپا را به آسیا ضمیمه میکرد و حتی تا جزایر بریطانیایی میراند راحت نمینشست. او میخواست از حدود عالم معلوم بگذرد و اگر دیگر دشمنی نمییافت آن را در دل خود ایجاد میکرد». از قرار نوشتههای آریان خودکشی کالانوس، حکیم هندی زمانیکه اسکندر در تخت جمشید بود روی دادهاست. اسکندر سپس بشوش رفت (۳۲۵ ق. م.) و در آنجا برسین دختر داریوش را گرفت (بعض مورخین اسم این شاهزاده خانم را ستاتیرا نوشتهاند) و سرداران و صاحبمنصبان مقدونی او با ۸۰ زن پارسی و مادی از خانوادههای درجهٔ اول ازدواج کردند و جشنهای عروسی موافق عادات پارسی صورت گرفت. سپس اسکندر به بغستان، نیسا و همدان شد و از آنجا به بابل رفت و مراسم دفن هفستیون را برپا داشت و پس از مراسم دفن در عیش و طرب غوطهور شد. درین وقت چنین بنظر میآید که او بذروهٔ اقتدار و سعادت رسیدهاست، ولی تقدیر حیات او را کوتاه کرد و در بابل مرد. (۳۲۳ ق. م.).

كارلوس سلیم الو در 28 ژانویه 1940 در مكزیكو سیتی به دنیا آمد. كارلوس از نژاد مكزیكی نیست و خانوادهاش از مهاجران لبنانی بودهاند. كارلوس جوان پنجمین فرزند از شش فرزند و باهوشترین فرزند خانواده بزرگ اش بود. او در مدرسه بر دیگران برتری داشت و همواره خود را وقف تحصیلاتش میكرد.
بعد از دبیرستان او تصمیم گرفت كه در رشته مهندسی تحصیل كند و در دانشگاه یونیورسیداد ناسیونال اتونوما دو مكزیكو پذیرفته شد. كارلوس به زودی دریافت كه استعدادش در كمك به سودآور شدن شركتها امری است كه او را بیاندازه ثروتمند خواهد كرد. او با یافتن شركتهایی كه ارزش شدیدا پایینی داشتند و سودآور كردن آنها موفقیت مالی عظیمیكسب كرد.
این كار هم برای شركتهای مربوطه و هم برای الو بینهایت مفید بوده است. در سال 1965 كارلوس شروع به بنا كردن پایههای گروپو كارسو نمود كه در 1966 به ثبت رسید.از 1980 به بعد الو یك فرد موفق در بسیاری از حوزههای صنعتی، خرید و فروش املاك و تجارت بوده است.
زمانی كه مكزیك متحمل یك بحران مالی در سال 1982 شد، كارلوس تصمیم به سرمایهگذاری بزرگ در بازار گرفت كه نتایج واقعا خوبی در پی داشت. تا سال 1985 گروپو كارسو كنترل شركتهای زیادی را به دست گرفت.
در 1990 گروپو كارسو تلمكس را هم تحت كنترل گرفت و حیطه جدیدی از گسترش صنعتی را در سطح جهانی شروع كرد. در طی 15 سال تل مكس به واسطه بهینهسازی فرایندهایش، پیشرفت زیادی در سطح جهانی و تكنولوژیكی كرد.
الو كسب و كارهای متفاوتی هم انجام داده است و بخشی از بسیاری از صنایع را به دست گرفته است. مثلا او 4/6 درصد از سهام شركت نیویوركتایمز را در اختیار دارد كه او را تبدیل به بزرگترین سهامدار این شركت پس از صاحبان آن یعنی خانواده سالزبرگر، میكند.
تاكتیكهای او گرچه كاملا قانونی هستند، گاهی اوقات در دنیای كسب وكار مورد انتقاد واقع میشوند. دولت مكزیك در دوره 1990 به سمت خصوصیسازی حركت كرد و الو به سرعت دست به كار شد و كنترل تلهفونسو دو مكزیك (تل مكس) را به دست گرفت. او به سرعت به خاطر بالابردن قیمتها پس از بدست گرفتن كنترل شركت، مورد انتقاد قرار گرفت.
گرچه او برای بهبود خدمات تلفن در مكزیك تلاش بسیاری كرده و همچنین خدمات تماس محلی و از راه دور، خدمات اینترنتی، خدمات تلفن همراه و كتابچه راهنمای تلفن را نیز ارائه كرده است. بیشك او بر صنعت تلهكام حكمرانی میكند، زیرا در حال حاضر 90 درصد خطوط تلفن در مكزیك در كنترل تلمكس است. همچنین 80 درصد خطوط تلفن همراه در مكزیك در اختیار تلسل، شركت تلفن همراهی است كه توسط الو اداره میشود.
الو همچنین صاحب بزرگترین ارائهكننده خدمات اینترنت در مكزیك یا حتی در ایالات متحده میباشد. از سال 2006 تا 2007 ثروت كارلوس از 30 میلیارد دلار به 49 میلیارد دلار جهش كرد. الو به روشی مشابه وارن بافت كسب درآمد میكند، یعنی از طریق سرمایهگذاری دقیق و بیعیب، اما الو ترجیح میدهد خودش را به عنوان گرداننده شركتها و نه یك سرمایهگذار صرف تصور كند.
كارلوس پس از سالها كار سخت، بخش عمده شركتهایش را به پسرانش سپرده است و در حال حاضر او تنها در مقام ریاست 5 شركت از مجموعه شركتهایش قرار دارد.
كارلوس به واسطه فعالیتهایش در حوزه تكنولوژی بارها مورد تشویق قرار گرفته است. برای مثال او جوایزی از جمله مدال لیاقت كارآفرینی از تالار تجارت مكزیك و مدال فرمانده لئوپولد دوم از سوی دولت بلژیك و عنوان مدیر ارشد اجرایی (CEO) سال و دهه (در سال 2003) را از سوی مجله تریدبیزنس دریافت كرده است. الو برای كارهای خیرخواهانهاش نیز شهرت دارد.
صندوق توسعه آمریكای لاتین كه او رییس آن است، بودجهای بالای 10 میلیارد دلار دارد كه صرف پروژههای مختلف فرهنگی در سرتاسر آمریكای لاتین میشود. به علاوه او بسیار علاقهمند طبیعت و هنر است.
برای دیدن پولدارترین مرد ایران به ادمه مطلب بروید

ادامه مطلب...
ادامه مطلب را ببینید

ادامه مطلب...
به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب...
معرفی جاذبه های طبیعی استان تهران
مناطق حفاظت شده و پارک های ملی
منطقه تهران دارای مناطق حفاظت شده و پارک های ملی متعدد است. مهمترین آنها عبارت اند از :
منطقه حفاظت شده لار
این منطقهدر شمال و شمال شرقی تهران و در فاصله 90 کیلومتری آن قرار دارد و به دلیل وجود رودهای پر آب ، از مناطق آب خیز ایران به شمار می رود. طول دوران سرما و نبود شرایط مناسب کشاورزی در این بخش ، مانعی مهم برای شکل گیری و استقرار روستاها است. اما مراتع بسیار وسیع این منطقه در فصل تابستان از چراگاه های چادرنشینان اطراف تهران به شمار می رود.
منطقه لار به علت غنای ساختارهای طبیعی ، گونه های مختلفی از حیات وحش مانند قوچ ، میش ، پلنگ ، گراز ، روباه ، شغال و 97 گونه پرنده و انواع خزندگان را در خود جای داده و از گستره بسیار متنوع گیاهی نیز برخوردار است. عقاب طلایی ، گونه ای بی همتا ، تنها در این حوزه از ایران زیست می کند و بومی این منطقه است.
دریاچه 20 کیلومتری لار یکی از مراکز تفریحی این منطقه است. سد لار که ساخت آن از سال 1353 تا 1359 به طول انجامید، با ارتفاع 150 متر یکی از بلندترین سدهای خاکی ایران است.
منطقه حفاظت شده ورجین
شکارگاه حفاظت شده 28هکتاری ورجین در 15 کیلومتری شرق تهران قرار دارد و دسترسی به آن از مسیر جاده لشگرک امکان پذیر است.
پارک ملی کویر
پارک ملی کویردر 50 کیلومتری جنوب شرقی تهران و در غرب کویر مرکزی ایران و شرق دریاچه نمک قرار دارد. اراضی مسطح این پارک با پوشش گیاهی کویری و نیمه کویری ، زیستگاه پستاندارانی چون جبیر ، آهو و گونه های با ارزشی چون یوزپلنگ و گورخر است. در ناحیه کوهستانی بخش شمالی پارک ، کل و بز و قوچ و میش به سر می برند. پرندگانی چون کبک و تیهو بومی این منطقه هستند ولی هر سال پرندگان مهاجری چون فلامینگو، آنقوت، سرسبز و خوتکا به آب بندهای این منطقه می آیند.
علاوه بر آن در این پارک آثار فرهنگی و تاریخی مانند کاروانسرای قصر بهرام و باقی مانده آثار کاروانسرای عین الرشید نیز به چشم می خورد.
پارک ملی خجیر و سرخه حصار
پارک ملی خجیر و سرخه حصار در ارتفاع 1547متری از سطح دریا قرار دارد. میانگین حداکثر ارتفاع آن 2600 متر و حداقل آن 1450 متر است. تمام این ناحیه به غیر از بخش شمال شرقی آن ، جزو مناطق حفاظت شده هستند. مساحت پارک ملی سرخه حصار 9380 هکتار است که تحت کنترل و حفاظت سازمان محیط زیست قرار دارد.
جنگل و پارک های جنگلی
جنگل های طبیعی استان تهران در نقاط مختلف استان پراکنده اند ؛ جنگل های دامنه جنوبی البرز در کوه های تهران و کرج ( ورد آورد – دره وازگن ) را در بر می گیرد. در این مناطق گونه های گیاهی مانند زال زالک ، گوجه وحشی ، زرشک ، انجیر، شیرخشت ، پسته، بادام کوهی ، داغ داغان ، سنجد ، تنگرس ، گز ، ارزن ، سماق ، سیاه دلیک و ... به چشم می خورد. طی سال های اخیر فضاها و پارک های جنگلی جدیدی احداث شده که عمده ترین آنها عبارت اند از:
پارک جنگلی چیتگر
این پارک با 1450 هکتار زمین پردرخت،از شمال به زمین های چیتگر، از جنوب به اتوبان کرج، از غرب به پیکان شهر، و از شرق به منطقه خرگوش دره محدود می شود. پارک چیتگر از بزرگ ترین پارک های جنگلی استان است.
پارک جنگلی لویزان
این پارک با وسعتی معادل 1100 هکتار،از شمال به قوچک، از جنوب به شمس آباد، از غرب به ده لویزان، و از شرق به پادگان خاتم الانبیا محدود می شود.
پارک جنگلی وردآورد
پارک جنگلی وردآورد با 1020 هکتار وسعت دومین پارک جنگلی بزرگ استان است کهدر محدوده کوه های وردآورد در حد فاصل اتوبان کرج و پادگان سپاه قرار دارد.
در سطح استان چند پارک جنگلی دیگر نیز وجود دارد، از آن جمله است: پارک سوهانک با 200 هکتار در شمال شرقی ، سرخه حصار با 850 هکتار در شرق ، توسکا با 300 هکتار در جنوب شرقی و خجیر با 850 هکتار در شمال شرقی تهران. تنوع آب و هوایی استان موجب شده تا پوشش گیاهی نیز در هر منطقه با مناطق دیگر تفاوت داشته باشد. مهمترین گونه های گیاهی استان شقایق، زنبق، درمنه، تلخ بیان، شیرین بیان، ختمی، شنگ، کنگر صحرایی، اسپند، خاکشیر، چوبک و ... است.
جاذبه هاي طبيعي اصفهان
کوه ها و غارهاي اصفهان
غار فريدون
در 18 كيلومتري باختري پيكان در كوههاي آن منطقه غاري وجود دارد كه مردم به آن غار فريدون ميگويند و روزگاري فريدون پيشدادي از دست ضحاك بيدادگر در كوهها پنهان بوده و چندگاهي نيز در اين غار زندگي ميكرده است. در درون غار تونلي به دست مردمان باستان كنده شده كه با ابزارهاي امروزي نيز كندن آن دشوار است رفت و آمد به درون اين غار بدون طناب و ابزار كوهنوردي دشوار است و كساني كه ميخواهند از غار بازديد كنند بايستي وسايل و ابزار كوهنوردي به همراه داشته باشند.غار يخ
اين غار در ارتفاع 3850 متري كوه دنا مابين دو قلة معروف به نامهاي قدوس و بيژن واقع شده است و يكي از غارهاي ديدني ايران است اين غار به وسيله كوهنوردان فارس در مرداد 1346 كشف گرديده است. درون غار ستوني از يخ به ارتفاع 80 متر و قطر 14 متر ديده شده است و در انتهاي غار درياچه زيبايي مملو از قطعات يخ شناور مشاهده گرديده كه بسيار جالب است. بازديد از اين غار احتياج به وسايل فني دارد و بدون طناب ورود به اين غار غير ممكن است.
غار شاه قنداب
اين غار در 45 كيلومتري آباده و 35 كيلومتري رامشه در كوههاي باختري آن قرار دارد. و يكي از غارهاي جالب و ديدني ميباشد به ويژه آن كه در انتهاي آب سه ستون بسيار زيبا كه از استالاكميت تشكيل شده چندين برابر به زيبايي اين غار ميافزايد. درون غار حوضچه هاي آب فراواني ديده ميشود. طول غار در حدود 67 متر است و اين غاري است كه پايان آن تاريك و ناپيداست.
غار چاه وزمه ( كلهرود )
اين غار در نزديكي آبادي كلهرود در 30 كيلومتري شهر مورچه خوت اصفهان در ميان دره كم عمق در ارتفاع كوتاهي از سطح رودخانه جاي دارد. غار از يك دهليز اصلي تقريباً به طول 100 متر كه به تالار عظيمي به طول 120 متر و عرض 50 متر ميرسد، تشكيل شده است . يك شاخه باريك و ساده در انتهاي غار قرار دارد كه بايد خزيده به درون آن رفت، اين شعبه تالار و دهليز اصلي رويهم رفته به 3000 متر ميرسد كه تا قبل از كشف انتهاي غار قوري قلعه در اورامانات پاوه طولانيترين غار شناخته شده ايران به شمار ميرفت.
غار پلنگ
اين غار در 12 كيلومتري كمه از بخش سميرم و در جنوب شهرضا واقع است. طول غار 95 متر است و در انتهاي آن پلنگ عظيم الجثه هايي ديده ميشود.
غار افغان
اين غار در كوير سياه كوه واقع شده است.
غار نياسر
يك نمونه جالب از غارهاي دست كن ايران كه در نوع خود منحصر به فرد است. غار نياسر كاشان است اين غار را شايد به خاطر وجود آتشكده ساساني نياسر در نزديكي آن ساخته شده است و مربوط به دوره ساساني ميباشد.
موقعيت غار نياسر: قريه خوش منظر و بزرگ نياسر در 30 كيلومتري شمال غربي كاشان در پاية كوه نسبتاً مرتفعي ميباشد غار در دل كوه رسوبي كم ارتفاعي به نام تالار در بريدگي تندي نزديك به قله قرار گرفته است. دهانة غار به عرض 5/3 متر و ارتفاع 5/2 متر روبه شمال قراردارد. ابتداي غار تالار طبيعي كوچكي به طول 8 متر و عرض 3 متر است كه دهانه خارجي به آن پيوسته است و در انتهاي آن به ارتفاع تقريباً يك متر از سطح زمين حفره كوچك دريچه مانندي است به ابعاد 50 × 50 سانتيمتر كه در سنگ كنده شده و در واقع مدخل داخلي غار محسوب مي شود و پس از عبور از دهانه، تونل سنگي باريكي آغاز ميشود كه بايد به حالت نشسته از آن عبور كرد و به فاصله كمي، اين تونل به چاه سنگي مكعب مستطيل شكلي بر ميخورد كه عمود و به طور منظم در سنگ حفر شده و در طرفين داراي پاگيرهاي مرتبي است.

عمق اين چاه زياد نيست و پس از عبور از آن مجدداً به چاه ديگري نظير اولي ميرسد كه عمق آن در حدود 6 متر است و انتهاي چاه به راهرو باريكي منتهي ميشود كه از جانب راست آن چند راه فرعي با چند چاه كم عمق قرار دارد و در سمت چپ آن چاهي به عمق 6 متر واقع است كه به دو شاخه منشعب ميشود. يكي از آنها راه باريك و دشواري است كه به خارج از غار راه دارد. اين خروجي با ارتفاع چند متر، محاذي دهانه غار مشرف به پرتگاه عميقي سر در ميآورد كه به يك سري راهروها و اتاقهاي تو در تو راه داشته است. قسمت بزرگي از اين بخش در اثر عوارض طبيعي شكسته و فرو ريخته و اينك بقايا و آثار آنها اغلب به حالت معلق در بدنه ديواره به چشم مي خورد و حتي بعضي از بالكونهاي بزرگ با پيشبندهاي ضخيم و محكم سنگ و گچي هنوز پابرجاست و قرنها جلگه شرقي نياسر را تا كاشان زير چشم دارد. عميقترين قسمت غار نياسر چاهي است به عمق 10 متر كه با استادي و مهارت عجيبي در دل سنگ حفر شده است. غار نياسر داراي سه انتهاي، سطحي، عمقي و زيرزميني است كه هر كدام از نظر موقعيت داراي ارزش خاصي است.
كوه صفه و چشمه هاي آن
دنباله ارتفاعات شاه كوه لنجان در جنوب اصفهان به دو رشته كوه كم ارتفاع صفه و باباسعيد متصل ميشود كه جهت آنها از جنوب به شرق است، ارتفاع كوه صفه در جنوب شهر اصفهان به 2400 متر ميرسد اين رشته كوه با تضاريس زيادي كه دارد و به علت نزديكي آن به شهر بر زيبايي موقعيت طبيعي اصفهان افزوده است در كوه صفه چشمه هاي آب طبيعي واقع شده كه از قديم شهرت داشته و تفرجگاه مردم كوهنورد و جوانهاي علاقه مند به ورزش و راهپيمايي بوده است. از آن جمله چشمه درويش كه به شكل حوض طبيعي و مسقف در پايه كوه واقع شده و آب از آن خارج نمي شود.

در حدود 200 متر بعد از آن با راه صعب العبور چشمه گل زرد واقع شده كه غير از اشخاص كوهنورد كسي نميتواند به آنجا برود متجاوز از 1000 متر در مغرب چشمه درويش، قسمت صفه مانندي واقع شده كه به همين جهت اين كوه را كوه صفه مي نامند. اين قسمت را مسطح كرده اند و بر روي آن عمارتي به اصطلاح چهارطاقي بنا كرده اند كوه در اين قسمت مانند ديوار صافي است و سايه مياندازد. در مغرب اين صفه چشمه ديگري به نام چشمه نقط واقع شده كه به صورت سنگابي است و از بالاي كوه آب در آن قطره قطره ميچكد و حيوانات كوهي و كوهنوردان از آب آن كه بسيار خنك است مياشامند. آثار باقيمانده قلعه ديو ( قرارگاه اسماعيليان طرفداران حسن صباح ) بر فراز كوه صفه ديده مي شود. هم چنين آثار برجهاي ديدباني انفرادي از پايين به بالاي كوه يكي در كنار چشمه پا چنار و ديگري در كمرگاه و زير ديواره گل زرد هنوز باقي است كه از آنجا رفت و آمدها به سوي قلعه ديو زير نظر داشته اند. براي صعود به قله صفه چهار طرف راه وجود دارد. ولي بهترين و مناسبترين راه براي همگان از طريق چشمة خاجيك به نزديك گردنه بادو سپس به سمت راست گردنه بادكه پشت كوه صفه به حساب مي آيد.
يران كوه ( شاهكوه قديم )
رشته ايران كوه حدود 18 كيلومتر در جهت شمال غرب به جنوب شرق كشيده شده و قله آن به ارتفاع 2369 متر در جنوب جاده شهرضا خودنمايي ميكند. بهترين مسير براي صعود به قله اين كوه در طريق چشمه لاتاريك و سپس از زير يال غربي و مدت سه ساعت زمان ميطلبد. آب چشمه لاتاريك خنك ترين و گواراترين آب منطقه مي باشد.

كوه قلعه بزي
اين كوه در غرب اصفهان و در منطقه لنجان واقع شده و از فراز اين كوه ميتوان كليه راهها و روستاهاي منطقه لنجان را كنترل و زير نظر داشت و اين كوه يكي از مراكز و استحكامات پيروان حسن صباح بوده است و در آن به فعاليتهاي سياسي مي پرداخته اند.
كوه كلاه قاضي
بلندترين قله كوههاي نزديك به اصفهان قله كلاه قاضي به ارتفاع 2534 متر واقع در جنوب شرقي و در كيلومتر 30 جاده شهرضا ميباشد كه از چهاردور و بر اصفهان به خوبي نمايان است. قله كلاه قاضي در ميان دره هاي تو در تو و مثل كله قندي بزرگ و منفرد كه در ته دريا قرار گرفته باشد يعني اينكه براي صعود به قله آن بايد دره ها و كوه و كمرها را طي كرد و پايين رفت تا به دامنه كله قند رسيد آنگاه از روي يال كوتاه دامنه بالا رفته و به كلاه بزرگ كه قلعه مخروبه هايي هم بر فراز آن به چشم مي خورد صعود كرد و مسير صعود از گردنه لاشتر و از راه شرقي تخت صنمبر حدود 3 ساعت زمان مي خواهد.

آشنايي با كوههاي قمصر
قمصر در دامان كوههاي مرتفع مركزي ايران قرار گرفته است. كوههاي مهم اطراف قمصر عبارتند از : كوه اشك ـ كوه سم ـ كوه اسبي ـ كوه ميدان و كوه قيله كه به طور چتر مانند قمصر را در ميان گرفته اند. قناتهاي مقدم و جزاوند از زيركوه ميدان بلندترين كوه منطقه به طرف قمصر روان است و چشمه هاي دائمي ديگر به نام چشمه پرآب، چشمة كارين با قناتهاي متعدد كليه روستاهاي سرسبز و زيباي آن منطقه مثل بن رود، جزاوند، غزآن، مازگان و فرفهان آب و غذا مي دهند.

قمصر داراي آب و هواي لطيف بوده و مركز پرورش گل محمدي براي ساختن عطر گلاب مي باشد و تاريخ گلابگيري همه ساله از پانزدهم خرداد الي پانزدهم تير است. فاصله اصفهان تا شهر كاشان 200 كيلومتر و از كاشان به قمصر 35 كيلومتر است. زيارتگاه شاهسواران از ديگر جاهاي ديدني كوهستاني در مسير جاده قمصر به قهرود است كه بر فراز قله كوه شاهسواران با وسعت زياد ساخته شده است. دره قمصر از جاهاي ديدني جالب در استان اصفهان است. درخت كهنسال چنار مسجد جامع قمصر مشهور ميباشد. قطر اين چنار به 15 متر ميرسد.




